العلامة المجلسي

488

حياة القلوب ( فارسي )

پس آن خبر در مصر شهرت يافت وزنان قصهء زليخا را ذكر مىكردند وأو را ملامت مىكردند ، چون آن خبر به زليخا رسيد ، سركرده‌هاى آن زنان را طلبيد ومجلسي براي ايشان آراست وبه دست هر يك از ايشان ترنجى وكاردى داد وگفت : اين ترنج را پاره كنيد ، ودر آن حال يوسف را داخل آن مجلس كرد ، چون زنان را نظر بر جمال يوسف عليه السّلام افتاد دست را از ترنج نشناختند ودستهاى خود را پاره پاره كردند ، پس زليخا به ايشان گفت كه : مرا معذور داريد ، اين است آنكه مرا ملامت مىكرديد در محبت أو ، ومن أو را بسوى خود خوانده‌ام وأو امتناع مىنمايد ، واگر نكند آنچه من أو را به آن امر مىكنم هرآينه أو را به زندان فرستم به خوارى . پس اين روز به شب نرسيد كه هر يك از آن زنان بسوى يوسف عليه السّلام فرستادند ويوسف را بسوى خود خواندند ، پس حضرت يوسف دلتنگ شد وبا خدا مناجاة كرد كه : پروردگارا ! زندان رفتن محبوبتر است بسوى من از آنچه زنان مرا بسوى آن مىخوانند ، واگر تو مكر ايشان را از من نگردانى ، ميل بسوى ايشان خواهم كرد واز بىخردان خواهم بود . پس حق تعالى دعاى أو را مستجاب گردانيد وحيله‌ها ومكرهاى آن زنان را از أو دفع كرد ، وزليخا امر كرد كه يوسف را به زندان بردند ، چنانچه حق تعالى فرموده است كه : « ايشان را به خاطر رسيد بعد از آن آيتها كه بر پاكى دامن يوسف مشاهده كردند ، كه أو را به زندان فرستند تا مدتي » « 1 » . « 2 » حضرت امام محمد باقر عليه السّلام فرمود : آن آيتها ، گواهى طفل در گهواره بود ، وپيراهن دريدهء يوسف عليه السّلام از عقب ، ودويدن يوسف وزليخا از عقب أو . چون يوسف قبول قول زليخا نكرد ، حيله‌ها برانگيخت تا شوهرش يوسف عليه السّلام را به زندان فرستاد ، وبا يوسف داخل زندان شدند دو جوان از غلامان پادشاه كه يكى خبّاز أو بود وديگرى ساقى أو « 3 » .

--> ( 1 ) . سورهء يوسف : 35 . ( 2 ) . تفسير قمى 1 / 342 . ( 3 ) . تفسير قمى 1 / 344 .